نوروز1394
قند عسلم عیدت مبارک,صد سال به این سالها,ماهها,روزها,ساعتها و ثانیه ها
عزیز دلم من قصد داشتم کنار سفره هفت سین از شما عکس بگیرم بعد تو وبلاگت بزارم ولی نشد فردا هم قراره بریم مسافرت و مجبورم مطلب عیدت روخلاصه بنویسم ایشالا عکسهات رو تو سفر میگیرم و میزارم
ما عید نوروز رو کرمان و خونه خودمون موندیم و سه تایی بهمون خوش گذشت مامانی هم یه سفره هفت سین درست کرد و به خاطر شیطنت های شما هفت سینمونو تو بوفه چیدم که اصلا دید نداشت
با اینحال که شما خیلی تلاش برای رسیدن بهش میکردی
اینم عکسش عزیزم

امسال هم سال گوسفنده و منم عروسکتو گذاشتم 
امسال مامانی خونه تکونی کرد و شما انقدر دوروبرم بودی و میدیدی که من کار میکنم یه روز دیدم دستمال رو برداشتی و شروع به کشیدن رو وسایل آشپزخونه کردی الهیییییییییییییییییی من فدای اون دستهای کوچولوت برم












اینم عکسی که داشتیم میرفتیم عید دیدنی پیش خاله آزاده اینا

اینم فاطمه جون دختر خاله آزاده جون که حسابی بزرگ شده بود ماشالا

تا لحظه سال تحویل که ساعت 2 و ربع نصف شب بود پا به پای ما بیدار موندی و چون خوابت میومد لحظه های آخر سال 93 همش بغلم بودی و سرتو رو شونم گذاشته بودی منم راه میرفتم و سال که تحویل شد حسابی منو بابایی بوست کردیم و شما شارژ شدی و ذوق کرده بودی و میخندیدی ولی دیگه یه ربع بعدش خوابیدی
قربونت برم ایشالا امسال سال خوبی برای هممون باشه

نوروز1394 
