امید دلها
X
امید دلها

ای آرزوی من،

تو آن کودک بخت منی کز دیار دور پر پر زنان به کلبه ما پر کشیده ای بر بامم ای پرنده عرشی خوش آمدی

در کلبه ام بمان ای آنکه همچو من یک آشیان گرم محبت ندیده ای 

با من بمان که من یک عمر بی امید دنبال هر نسیم به گلزار عشقها در جستجوی یک گل خوشبو شتافتم،اما نیافتم....

میخواستم گلی که دهد بوی آرزو اما نیافتم

شبهای بس دراز با دیدگان مات بر مرکب خیال نشستم امیدوار دنبال یک ستاره فضا را شکافتم میخواستم ستاره امید خویش را اما نیافتم ....

گمگشته ای که در طلبش عمر من گذشت اما کنون نشسته مرا روبرو تویی

آنکس که بود هم ره باد سحر منم

وآن گل که داشت بوی خوش آرزو تویی

دیگر شبان تیره نپویم در آسمان تو آن ستاره ای که نشستی به دامنم

همراه موج در دل دریا نمیروم تک گوهرم تویی که شدی زیب گردنم

نوشین لبی که جان به تنم میدمد تویی عمر منی که تاب و توان داده ای به من

با من بمان که روشنی بخت من ز تست آری تویی که بخت جوان داده ای به من

با من بمان

با ما بمان

با ما بمان...

موضوع :

نوشته شده در شنبه 7 تير 1393ساعت 17:22 توسط مامان و بابا |

قند عسلم عیدت مبارک,صد سال به این سالها,ماهها,روزها,ساعتها و ثانیه هاآرام

عزیز دلم من قصد داشتم کنار سفره هفت سین از شما عکس بگیرم بعد تو وبلاگت بزارم ولی نشد فردا هم قراره بریم مسافرت و مجبورم مطلب عیدت روخلاصه بنویسم ایشالا عکسهات رو تو سفر میگیرم و میزارم

ما عید نوروز رو کرمان و خونه خودمون موندیم و سه تایی بهمون خوش گذشت مامانی هم یه سفره هفت سین درست کرد و به خاطر شیطنت های شما هفت سینمونو تو بوفه چیدم که اصلا دید نداشتخندونکچشمک با اینحال که شما خیلی تلاش برای رسیدن بهش میکردی

اینم عکسش عزیزمآرام

امسال هم سال گوسفنده و منم عروسکتو گذاشتم چشمک

امسال مامانی خونه تکونی کرد و شما انقدر دوروبرم بودی و میدیدی که من کار میکنم یه روز دیدم دستمال رو برداشتی و شروع به کشیدن رو وسایل آشپزخونه کردی الهیییییییییییییییییی من فدای اون دستهای کوچولوت برمبغلبوسمحبتبغلبغل

بوسبوسبوسبوسبوسبوس

اینم عکسی که داشتیم میرفتیم عید دیدنی پیش خاله آزاده اینا

اینم فاطمه جون دختر خاله آزاده جون که حسابی بزرگ شده بود ماشالا

تا لحظه سال تحویل که ساعت 2 و ربع نصف شب بود  پا به پای ما بیدار موندی و چون خوابت میومد لحظه های آخر سال 93 همش بغلم بودی و سرتو رو شونم گذاشته بودی منم راه میرفتم و سال که تحویل شد حسابی منو بابایی بوست کردیم و شما شارژ شدی و ذوق کرده بودی و میخندیدی ولی دیگه یه ربع بعدش خوابیدی

قربونت برم ایشالا امسال سال خوبی برای هممون باشهمحبت

موضوع :

نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردين 1394ساعت 2:39 توسط مامان و بابا| |

پسر دوست داشتنی مامانی، ما فکر میکردیم دیگه امسال برف نمیاد ولی هوای کرمان شگفت زدمون کرد و برف اومدآرام

صبح ساعت 4 صبح بیدار شدم دیدم بیرون سفیدتر از همیشه اس با چشم های خواب آلوده بیشتر دقت کردم دیدم نه.... واقعا برفه ....صبح که از خواب بیدار شدی سریع بردمت جلوی پنجره و بازم متعجب نگاه کردی و لباس پوشیدیم و ایندفعه دوربین رو یادم نرفتخندونکبا همسایه هامون رفتیم پایین بلوک و برف بازی....همه بچه های بلوکمون اومده بودن اول شما دلت نمیخواست بزارمت پایین ولی بعدش که بقیه بچه ها رو دیدی راضی شدی ولی به آدم برفی تکیه داده بودی و زیاد جابه جا نمیشدیبغل

خلاصه چند تا عکس از اون موقع و ساعت ازت گرفتم که ....ببینچشمک

شب هم با بابایی رفتیم یه دور زدیم ولی چون سرد بود زود برگشتیم

اینم چند تا از دوربین به دست شدن های مامانیخندونک

موضوع :

نوشته شده در پنجشنبه 28 اسفند 1393ساعت 0:10 توسط مامان و بابا| |

میوه ی دلم،لحظه های قشنگی از زندگی سه نفرمون رو داریم ورق میزنیم حیفم اومد که ثبت نشه و سعی کردم تو این مدت یه عکاس باشم عینکالبته از یه سری شیطنت هات نمیشد عکس بگیرمخنده

خوب از یه روز زیبا و جمعه که هوا خوب بود و ما پسری رو بردیم پارک محلمون شروع میکنم

همیشه با انگشتت کاری رو که میخوای برات انجام بدیم نشون میدی ،الانم دارین دستور میفرمایین که تاب بازی بسه منو ببرین کنار فواره های آبخنده

تو راه برگشت هم حسابی خسته شده بودی و خوابیدیخواب

زمستون امسال که مثل پارسال نبود ولی یه روز برف اومد و ما هم زیاد ازش عکس نداریم خجالت

همون روز برفی صبح که از خواب بیدار شدی و من از پشت پنجره برفها رو بهت نشون دادم دستت رو بردی جلو و گفتی إإإإإ ...یعنی اینا چین؟عینک (مترجم هم هستم) بعد سریع لباس تنت کردم و رفتیم پایین بلوک و با همسایه هامون برف بازی کردیم و شما بیشتر مات داشتی نگاه میکردیبوس

شبش هم رفتیم خونه خاله نگین اینا و باهاشون رفتیم بیرون...اینم عکسهاش

اینم یاسین گل پسر

یه چند تا عکس از عشق بازی با عکس هاتبوسخندونک

یه روز جمعه دیگه ظهر سه نفری رفتیم پایین بلوک و یکم بازی کردیمچشمک

اینجا هم میخواستم ببینم کت و شلوارت اندازت شده یا نه که دیدم واسه سال دیگت خوبهبغل ولی خودت ذوق کرده بودی منم ازت عکس گرفتم

طبق معمول اکثر روزها منتظر بابایی هستی تا از سر کار بیادفرشته

روز 22 بهمن هم پایگاه هوانیروز جشن گرفته بود و ما رفتیم سر کار بابایی ،پرچم ایران به همه بچه ها دادن و تو هم ذوق از پرچم و مثل بقیه تکونش میدادیبغلبوس

خوب حالا یکم از شیطنت هات برات مینویسمخسته

همش دلت میخواد از میز تلفن بری بالا و بپر بپر کنی که البته یه دفعه هم افتادیسکوت

اینم مراحل صعود......

برای اینکه قدت به همه جا برسه رو پنجه هات می ایستی تا جایی که جا داره دیگه رو نوک انگشتات وزنتو میندازی(قربونت برم)بوس

حالا دیگه در جا کفشی رو مثل آب خوردن باز میکنی که مجبور شدم چسب بزنم به درشخندونک

اینم مراحلش.........

ووووووووووووووو از تو جاکفشی کفش سوتی خودتو که گرفتیم تا تشویق به راه رفتن بشی رو برداشتی

و البته که موفق هم شدیم و خبر خوب امروزم اینکه از 6 اسفند ساعت 10 شب یهو شروع کردی به بلند شدن و راه رفتن(الهی قربون قدم هات برم که یکی از زیباترین لحظه های زندگی پدر و مادر راه رفتن قدم به قدم دلبندشونه که وقتی میایستی پاهات میلرزه و میخوای تعادلت رو حفظ کنی...ایشالا همیشه استوار قدم باشی مادر)

اینم چند تا از عکسهای بلند شدن و راه رفتن پسملی مابوسبوس

خودت خیلی ذوق میکنی از این که راه میری و ما بیشتربغلبغلبوسبوسبغلبغل هر وقت راه میری میخندی و ذوق میزنیخندونک

خووووووووووووووب مطلب مهم شیطنت های شما کامپیوتره که علاقه وافری بهش داری و صبح به عشق کامپیوتر بیدار میشی ظهر جلوی کامپیوتر خوابت میبره و مامانی از دست شما نمیتونه کامپیوتر رو روشن کنه بابایی که کلا بیخیال کامپیوتر شده خستهخودت روشنش میکنی و رو پنجه میایستی تا ببینی مانیتور روشن میشه یانه بعد انقد غر میزنی تا ببریمت رو صندلی،روی صندلی نشستن همانا و تا روی مانیتور رفتن و....مسایل خنده

اینجا هم بابایی تو اتاق داره با موبایل حرف میزنه شما فکر کردی کامپیوتر رو روشن کرده و درو بستهمتفکر

گریهگریه

اشکهات رو زمین مشخصهگریه و تا درو باز نکنیم گریه هات بند نمیادخسته

.

.

.

کار دیگه علاقه به روشن و خاموش کردن آباژوره که تازه یاد گرفتی و با اون دستهای کوچولوت هی دکمه شو فشار میدی

روشن

خاموش

اوایل دوست داشتی با این توپ هی راه بری هنوز هم بهش تکیه میدی و تند تند راه میری

خیلی دوست داری که حلقه های رنگی رو روی هم بزاری چون ما خیلی تشویقت میکنیم هرچند اشتباه میزاریچشمک

یه کاری رو جدیدا یاد گرفتی بیسکوییت های کرمدار رو از هم باز میکنی و شده یکی از بازیهات ...کاری که ما بزرگترها هم بعضی وقتها  انجام میدیمخندونک

یکی دیگه از شیطنتهات از مبل بالا رفتن و روشن و خاموش کردن لامپ هاست که خیلی جدی پیگیر هستی که انجامش بدی و روزی 20 بار باید تکرار بشهخسته

و مهمترین قسمت کارت هم شب وقتی داریم میخوابیم بلند میشی از رو مبل بالا میری و لامپ ها رو روشن میکنی و دست دسی  میکنی و هر چی میگیم امیییییییییییییییید بخواب ....نکن... اصلا گوشت بدهکار نیست و تا بابایی مبل رو از زیر پریز بر نداره راضی به خواب نمیشیمحبت

اینم یه عکس دیگه از راه رفتن گل پسر قند عسلبوسبوس

زیبا شود به کارگه عشق کار من            هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو رامحبت

پسر نازنینم ایشالا که همیشه در پناه امام رضا (ع) باشیبوسمحبت

 

 

موضوع :

نوشته شده در چهارشنبه 13 اسفند 1393ساعت 14:33 توسط مامان و بابا| |

چه زود گذشت .......

      انگار همین دیروز بود..........

یکسال و چندی از مادرانه من گذشت ،مدتی که مادر بودن را با ذره ذره وجودم حس کردم

حس کردم حال یک مادر را وقتی نگران کودکش میشود و قلبش به شماره می افتد

حس کردم زمانی را که تو در آغوشم احساس امنیت می کردی و محکم مرا به بغل می گرفتی

گرمای پیشانیت را پشت دستم حس کردم...........

سرمای دستهای کوچکت را در روز برفی امسال حس کردم.....

لذت بی پایان "ماما" گفتن از زبان شیرینت را با اشک شوقم که از جان و دلم میتراوید حس کردم

لذت حرف گوش کردن هایت را بعد از اخم محبت آمیزم حس کردم

پسرکم من بعد از هر بار نگاه عمیق به تو،چهارقل را در دل میخوانم و به محبت بی نهایت پروردگارم غبطه میخورم

امیدم،یکسال و چندی از لحظه های شیرین و ملس و تلخ زندگی را با هم گذراندیم امید که تا آخر عمر شیرین بماند

برای قهقهه های دلنشینت شاکر مهربان خدا شدم و با دعای سلامتیت پیوند ابدیت زدم.......آمین

زیبا فرزندم تو با خود دنیای شیرینی را برای من به ارمغان آورده ای پس قسم به آنکس که میوه دلم را به من هدیه داد تمام تلاشم را برای خوشبخت شدنت خواهم کرد و نمیگذارم خم به ابروانت بنشیند.......تا زنده ام

یکسال و چندی لحظه های ناب مادر بودن ............

یکسال و چندی پسرکم و  آغوش من................

یکسال و چندی نگاه معصوم تو...........

یکسال و چندی لذت وصف ناپذیر دیدن اولین هایت........

یکسال و چندی نگرانی و اظطراب و تشویش برای یک عطسه ، برای یک سرفه..........

یکسال و چندی شنیدن صدای نفس های آرامت.......

یکسال و چندی بوسه های ناب بر روی بند بند تنت.........

یکسال و چندی عاشقی........

یکسال و چندی مادری..........محبت

موضوع :

نوشته شده در يکشنبه 26 بهمن 1393ساعت 0:43 توسط مامان و بابا| |

پسر خوش خنده من،این کلیپ رو برات درست کردم و تقدیم نگاه پاکت میکنمبوسبوسبوس

 

                                            http://www.aparat.com/v/JzPAG
 

موضوع :

نوشته شده در پنجشنبه 11 دی 1393ساعت 15:55 توسط مامان و بابا| |


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد

طراح : پیچک دات نت